|
آی آدما |
|
مدادسرخورده |
11- آقای سروش دلیل حقانیت تئوری خود را این میداند که نمیشود خدایی که عین معنویت و تجرد است، سخن بگوید، پس سخنها و الفاظ مربوط به خودِ پیامبرf است، در حالی که موضوع سخنگفتن خدا در جان رسولاللهf از موضوعات بسیار دقیقی است که آن را باید در انسانشناسی، از جمله در جلد هشتم کتاب اسفار اربعه ملاصدرا دنبال کرد. در آنجا روشن میشود که چگونه نفس انسان آمادگی آن را دارد تا خداوند بدون آنکه لفظی را اداء نماید، در نفس انسان صوت ایجاد کند و انسان در درون، آن صوت را بشنود، بدون آنکه نیاز باشد تا کسی از بیرون سخن بگوید، همچنانکه انسانها بعضاً در خواب صوتی را میشنوند. بنده در سال 1367 با جوانی که سال اول دبیرستان بود روبهرو شدم. میگفت از درون من با من صحبت میکنند و آنکسی که با من صحبت میکند خود را یکی از شاگردان علامهطباطبایی«رحمةاللهعلیه» معرفی میکند که رحلت کرده و فعلاً در برزخ است. جهت صحت و سقم آن ادعا قرار شد همراه بعضی از عزیزان جلسهای با آن جوان بگذاریم و سؤالاتی از او بکنیم تا معلوم شود قضیه از چه قرار است. بنده سؤالاتی از ارادة خداوند مطرح کردم که از موضوعات حساس مباحث الهیات است، از زبان آن نوجوان سال اول دبیرستان جوابهای بسیار دقیق، مطابق نظر علامه طباطبایی«رحمةاللهعلیه» شنیدم و باز سؤالاتی در رابطه با مُثُل افلاطونی و توجیه ملاصدرا«رحمةاللهعلیه» در آن رابطه پرسیدم - بنده در آن زمان جلد هشتم و نهم اسفار را تدریس میکردم که بعداً تحت عنوان «معرفتالنفس و الحشر» چاپ شد- از زبان آن نوجوان شنیدم که گفت همانطور که در کلاس از قول ملاصدرا مطرح کردید، و شروع کرد به نحو زیبایی شرحدادن. عجیب این بود وقتی آن نوجوان به طور طبیعی حرفهای خود را میزد مثل سایر نوجوانان از الفاظ محاورهای و معمولی استفاده میکرد، ولی وقتی آن روح برزخی به کمک زبان آن نوجوان سخن میگفت، جملات دقیق و واژهها کاملاً علمی بود که بحث آن ملاقات و چند ملاقات بعدی بحث مفصلی است. آنچه میخواستم عرض کنم حرف آن نوجوان بود که میگفت: در ابتدای امر که با من صحبت میکردند به قدری صوتی که میشنیدم بلند بود که به گوشم فشار میآمد. حال من نمیدانم چه اشکالی دارد که وجودات معنوی مثل روحهای برزخی یا ملائکه بر نفسی تجلی کنند و الفاظی را در آن نفس ایجاد نمایند. البته در مورد پیامبرf موضوع بسیار گستردهتر است، زیرا که قلب مبارک رسول خداf محل تلقی و فهم آن معانی است، و خیال آن حضرت نیز محل رؤیت حضرت جبرائیلu است، و قوه شنوایی آن حضرت نیز الفاظی آسمانی که ظرفیت آن معانی آسمانی را دارد، میشنود. با توجه به نکتة فوق است که متفکران اسلامی بنا به صراحت قرآن معتقدند الفاظ قرآن نیز از طرف خداوند و توسط جبرائیل در جان رسولخداf ایجاد شده است و پیامبرf با جان خود آنها را شنیدهو همان را ارائه فرمودهاند، و حتی چون نگران بودند نکند آن الفاظِ دقیق فراموششان شود آیات را تکرار میکردند، و لذا آیه آمد ای پیامبر! طوری بر تو میخوانیم که هرگز فراموش نکنی، «سَنُقْرِئُکَ فَلا تَنْسی»[4] دغدغة رسول خداf این بود که نکند صورت و هندسة الفاظ فراموششان شود، در حالی که برای حفظ معانی چنین دغدغهای در این حد نیست که دائماً آیات را تکرار کنند. خداوند به رسول خود - که قبل از تمامشدن وحی، آیات را تکرار میکرد تا فراموشاش نشود- میفرماید: «فَتَعَالَى اللَّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ وَلَا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِن قَبْلِ أَن يُقْضَى إِلَيْكَ وَحْيُهُ وَقُل رَّبِّ زِدْنِي عِلْمًا»[5] پس بلندمرتبه استخدا فرمانرواى بر حق و در [خواندن] قرآن پيش از آنكه وحى آن بر تو پايان يابد شتاب مكن و بگو پروردگارا بر دانشم بيفزاى. و همین نکته را در آیه 16 سوره قیامت میفرماید: «لَا تُحَرِّكْ بِهِ لِسَانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ»[6] زبانت را به خاطر عجله براى خواندن آن حركت مده. آیا چنین توصیهای اگر محتوای وَحی محصول تراوشات فکری و تجربی و تفکر و تلاشهای سیاسی اجتماعی پیامبر بود، معنی داشت.[7] 13- به جهت الهیبودن معانی و الفاظ قرآن است که خداوند میفرماید؛ اگر تصور شما آن است که این قرآن، حتی لفظ آن، بشری است، شما هم که مانند حضرت محمدf بشر هستید، پس یک سوره همانند آن بیاورید. میفرماید: «وَإِن كُنتُمْ فِي رَيْبٍ مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلَى عَبْدِنَا فَأْتُواْ بِسُورَةٍ مِّن مِّثْلِهِ وَادْعُواْ شُهَدَاءكُم مِّن دُونِ اللّهِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ».[8] اگر نسبت به آنچه ما بر بندة خود نازل کردهایم در شک هستید و گمان میکنید او از طرف خود آنها را آورده است، پس اگر در ادعای خود صادق هستید و قصد بهانهگیری ندارید، همة شما جمع شوید و یک سوره همانند آن بیاورید. 14- آقای سروش بنا به برداشت خود از آیات قرآن، نمونههایی از آیات قرآن میآورند حاکی از آنکه علم پیامبرf در حدّ علم مردم زمان خود بوده و لذا با اشتباه همراه است و بعد میخواهند نتیجهگیری کنند اولاً: پس الفاظ قرآن ساخته حضرت محمدf است. ثانیاً: باید آن موضوعاتی که مربوط به آن زمان بوده است مثل حدّزدن و تنبیههای بدنی را رها کرد. در حالیکه اگر کسی جایگاه علم حضوری و اشراقی را بشناسد میفهمد که علوم اشراقی، حقیقت و جایگاه و جهت و انتهای عالم مادون را مینمایاند و لذا تمام نوامیس و سنن و قواعد عالَم وجود، در منظر جان آن عالِم حاضر است. در منظر همان علم است که رسول خداf به حضرت علیu خبر میدهد؛ تو را در ماه رمضان شهید میکنند، و یا به حضرت فاطمهi خبر میدهد که تو اولین کسی هستی که پس از رحلت من به من میپیوندی و یا خبر از شهادت امام حسینu میدهند، و در راستای علم اشراقی است که حضرت علیu از آینده خبرهای غیر قابل تردیدی را ارائه دادند که در اخبار شیعه و سنی به آن اذعان شده است، حال آیا درست است که برای بررسی شخصیت علمی پیامبرf شاهدی از سخن ابنخلدون بیاوریم که گفته است: «سخنان پیامبر در باب طب، همان سخنان و عقاید اعراب بادیهنشین بود ...». آیا اگر اعراب بادیهنشین یا از طریق تجربه و یا از طریق تعلیم حضرت ابراهیمu به علومی دست یافتهو طبق آن عمل نمودهاندو پیامبرf آن را تأیید کرد، دلیل بر آن است که پیامبرf تحت تأثیر علوم جاهلیت بودهاند و فقط معنای اخلاق را از خدا گرفتهاند و خودش نشسته با الفاظ خود قرآن را تنظیم کرده و ترکیبی از آن علوم جاهلی و معانی اخلاقی پدید آورده و ادعا کرده این قرآن از طرف خدا است؟ آقای سروش برای اینکه ثابت کنند پیامبرf تحت تأثیر علوم مردم زمان جاهلیت بودهاند و بعضاً از آنها نیز کمتر میدانستهاند به روایتی از اهل سنت استناد میکنند که میگوید: «پیامبرf رأی عمر را در باب اسیران جنگ بدر از رأی خود بهتر یافت». آیا آقای سروش از روایات جعلی که در مورد خلفا ساختند تا آنها را در حدّ جانشینی پیامبرf جا بیندازند، غافلاند که مرحوم علامه امینی«رحمةاللهعلیه» در الغدیر به روش محققانه آنها را بر اساس متون اهل سنت مطرح میکند، آنوقت برای اینکه ثابت کنیم پیامبرf تحت تأثیر علوم زمان خود بوده، آیا میتوان به چنین روایاتی استناد کرد؟ بنا به فرمایش آیتاللهجوادیآملی«حفظهاللهتعالی» برای آنکه بتوانند جا بیندازند خلفا شأن جانشینی پیامبرf را دارند، نه تنها شأن پیامبرf را پایین آوردند و به او نسبت سهو و نسیان دادند، بلکه خلفا را هم آنقدر بالا بردند که در حد پیامبرf شوند. آقای سروش برای اثبات عدم عصمت پیامبران میگویند: «قرآن هم در باب ابراهیمu میگوید فرشتگان را نشناخت». عجیب است از آقای سروش که فرشتگانی که بر حضرت ابراهیمu به صورت انسان متمثل شدهاند و حضرت تصور فرمودند آنها انساناند را دلیل بر جهل پیامبر خدا گرفته است و بخواهند نتیجه بگیرند پس قرآن مسائلی دارد که مربوط به علمِ همراه با اشتباه آن زمان است و باید آنها را کنار گذاشت و با یک مغالطة ظریف نتیجهگیری کنید؛ فقط باید اخلاق را از قرآن گرفت و بحث فقه و فقاهت را که از آیات قرآن استنباط شده، از اسلام جدا کرد، به اسم اینکه اینها قسمتهای تاریخی قرآن است و مربوط به زمان خود بوده است. در حالیکه خود خداوند اراده فرمود تا آن دو فرشته به صورت انسان متمثل شوند و طبیعی است که حضرت ابراهیمu آنها را انسان بداند، چون در واقعیت خارج به همین شکل ظاهر شدند. ولی شما با طرح این نکته موضوع را میبرید به جایی که پیامبر خداf متوجه اشتباهات علوم زمان خود نبود و خواننده را از آن احاطهای که باید پیامبر خداf جهت هدایت مردم داشته باشد غافل مینمایند. آیا قضاوتهای علیu به عنوان شاگرد قرآن که حاکی از احاطة ایشان به یک تفکر ریاضی فوقالعاده برترِ آن زمان است، مربوط به علم زمانة خود بوده است؟[9] 15- آقای سروش در سخنان خود علم امروز را اصل گرفتهاند و بعد اظهار میدارند پارهای از ظواهر قرآن با این علم ناسازگار است و نتیجه میگیرند اولاً: قسمتهایی از قرآن ساختة ذهن رسولخداf است، ثانیاً: مربوط به دانش مردمان همروزگار پیامبرf بوده و نه مربوط به وَحی الهی. غافل از اینکه علم امروز دائماً در نگاه خود به عالم و آدم در حال تجدید نظر است. از علم تکاملِ انواع بگیر[10] تا نگاه ریاضیمند به عالم و غفلت از رازها و ظرایف دیگری که در عالم هست، که در نگاه کمیّتگرای علم جدید انسان از دیدن آنرازها غافل است.[11] 16- عجیب است که آقای سروش «سماء دنیا» را همین فضایی گرفتهاند که بالای زمین قرار دارد و بر این مبنا شروع کردهاند اثبات کنند که آیات قرآن بر اساس تصور هیئت قدیم تنظیم شده و در نتیجه الفاظ آن مربوط به حضرت محمدf است، در حالیکه با دقت در فرهنگ قرآن و روایات روشن میشود، همانطور که روح ما در بدن ما، آسمانِ جسم ما محسوب میشود و با زینت عقل زینت داده شده است و آن عقل اجازة تأثیر وسوسههای شیطان را از بین میبرد و با شهابهای استدلال آن وسوسهها را پس میزند؛ آسمانِ دنیا که همان عالم ملکوت است، با چراغهای معنوی و ملائکه، زینت داده شده و اجازة ورود هرکس را به آن عالم ملکوتی نمیدهند. و لذا در کتاب عللالشرایع جلد 2 ص 312 وقتی موضوع معراج رسول خداf به آسمانهای هفتگانه مطرح میشود، میفرماید: «رسول خداf بر محملی نشستند و سپس به «آسمان دنیا» عروج کردند، پس ملائکه به اطراف آسمان گریختند ...» ملاحظه میکنید که آسمان دنیا محل ملائکهاند و ربطی به فضای بالای سرِ ما ندارد.[12] حالا چرا آقای سروش آسمان دنیا را همین فضا گرفتهاند و به علامهطباطبایی«رحمةاللهعلیه» خرده میگیرند؛ چرا علامه همعقیده با آقای سروش نیست؟ تنهایی به قاضی میروند و ابتدا حق را به جانب خود گرفتهاند که آنچه از آیات برداشت کردهاند همان مقصد اصلی آیات است. سپس اعلام میدارند بین قرآن و علم ناسازگاری وجود دارد، و باید بپذیریم قسمتهایی از قرآن مربوط به نقش محوری پیامبرf در تولید قرآن است.[13] 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 17:46 به قلم مدادسرخورده |
باسمه تعالی پس از مصاحبة اخیر آقای دکتر سروش با میشلهوبینگ خبرنگار بخش عربی رادیو جهانی هلند و طرح نکاتی در مورد قرآن، دوستان عزیز سؤالاتی را مطرح میفرمودند که آن سؤالات وسیلهای شد تا در راستای جایگاه قرآن و وحي در محدودهای که آقای سروش باب بحث را باز کردهاند مطالبی عرض شود و از این طریق إنشاءالله باب توجه بیشتر به جایگاه نبی و نبوت و موضوع ربوبیت پروردگار جهت پروریدن کامل بندگان باز گردد. متن کامل مصاحبه در آخر این نوشتار آمده است و ما سعی میکنیم ابتدا نکتههای اصلی گفتگو را طرح کنیم و به طور مختصر تبیین نماییم و آرامآرام هرچه جلوتر رفتیم با عمق بیشتری موضوع را بررسی نماییم. نکتههای اصلی مصاحبه به قرار زیر است: 1- وحی؛ الهامی است مثل تجربهای که شاعران و عارفان دارند، منتها در درجهای بالاتر. 2 - پیامبر نقش محوری در تولید قرآن داشت. 3- نفس هر فردی الهی است ولی پیامبر آن را بالفعل کرده است و نفس او با خدا یکی شده است . 4- آنچه پیامبر از خدا دریافت میکند مضمون وحی است ... و او آن الهام را به زبانی که خود میداند منتقل میکند ... و شخصیت او در وحی نقش دارد. 5- آنچه قرآن در بارة وقایع تاریخیِ سایر ادیان و سایر موضوعات علمی زمینی میگوید، لزوماً نمیتواند درست باشد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 18:42 به قلم مدادسرخورده |

كاش در دهكده عشق فراواني بود
توي بازار صداقت كمي ارزاني يود
كاش اگر گاه كمي لطف به هم ميكرديم
مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود
كاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب
روي شفاف تزين خاطره مهماني بود
كاش دريا كمي از درد خودش كم مي كرد
قرض مي داد به ما هرچه پريشاني بود
كاش به تشنگي پونه كه پاسخ داديم
رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود
مثل حافظ كه پر از معجزه و الهامست
كاش رنگ شب ما هم كمي عرفاني بود
چه قدر شعر نوشتيم براي باران
غافل از آن دل ديوانه كه باراني بود
كاش سهراب نمي رفت به اين زودي ها
دل پر از صحبت اين شاعر كاشاني بود
كاش دل ها پر افسانه ي نيما مي شد
و به يادش همه شب ماه چراغاني بود
كاش اسم همه دختركان اينجا
نام گلهاي پر از شبنم ايراني بود
كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر
غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود
كاش دنياي دل ما شبي از اين شبها
غرق هر چيز كه مي خواهي و مي داني بود
دل اگر رفت شبي كاش دعايي بكنيم
راز اين شعر همين مصرع پاياني بود
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 22:58 به قلم مدادسرخورده |
شرح شوق شعله شممع شب شیدایی شمشادها ای غزل ای آخرین فریاد در فریادها ای غم خشکیده ی خونین به اعماق گلو خاطرم خشکیده شد ای وای خیبر را بگو خاکریزی بودوما بودیم و دل بودوجنون خاکریزی بودو خاکی بود وخاکستر به خون عشق بازی بودوشب بودودلی آوازه خوان چکه چکه قطره های نور محض از آسمان سادگی بود و سر و سامان و سرو و سوز و ساز شمع بود و شاهد و شور و شب و شوق نماز حاج قاسم را بگو مشکش همیشه آب داشت بی نوا باسوگ سقا سینه ای بی تاب داشت آه یادم آمد آن شب را چه زیبا می گذشت گویی آن شب سجده می کردند بر ما کوه و دشت هر چه می دیدی سپید و هر چه می دیدی سیاه هر که می دیدی زمینی لیک از جنس الاه من خودم دیدم که اصغر داشت نامه می نگاشت گفت لیلا خواهرم این بوته را دلدار کاشت گفت خواهر جان مواظب باش دیگر آب را پاک باشد تا مرنجاند دل سهراب را اسماعیل پیمانی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 10:41 به قلم مدادسرخورده |
چند روزه خیلی دلم گرفته واسه همین میخوام یه کم با امام زمان درد دل کنم. آقا جون این روزها خیلی دلمون گرفته... آقا بیا ببین هر روز دارن به جدت هتاکی میکنند و ما بی غیرت ها هیچی بهشون نمی گیم یا صاحب الزمان به کی بگیم ما صاحب داریم؟به کی بگیم از این همه ظلم خسته شدیم ازاین همه تبعیض از این همه دروغ و فریبکاری و تزویر و سیاست بازی؟ خسته شدیم از این که هر روز حق محکوم میشه و باطل درست تلقی میشه. عزیز زهرا از این دنیای مسخره که همه میخورند که خورده نشن به کی پناه ببریم؟ به کی پناه ببریم که مسخرمون نکنه و بهمون نخنده؟ آقا جون چیکار کنیم که این روزها هرکس از دین و ارزش ها حرف بزنه محکوم میشه به تحجر؟ آقا بیا دگرگونی ارزش هامون را ببین. بیا ببین که زیر ابرو برداشتن وزنجیر طلا انداختن واسه پسرها و آرایش غلیظ واسه دخترها چقدر آسون شده... بیا ببین که زنا کردن چقدر قشنگ شده و دعای کمیل رفتن چقدر زشت!!؟ آقا بیا ببین همت ها و آوینی ها جاشون را به گلزارها و جنیفر لوپزها داده اند...!!؟ آقا این روزها اگه کسی دوست دختر یا دوست پسر نداشته باشه باید سرش را بندازه زیر چرا که بهش میگن بی عرضه(!) آقا بیا بهشون بگو این بی عرضگی نیست. آقا میدونم داری حرف هایم را میشنوی پس بی جواب نگذارشون و با ظهورت به همشون جواب بده. منتظر ظهورت هستم و واست دعا میکنم. "اللهم عجل لولیک الفرج" آمین
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 13:6 به قلم مدادسرخورده |
شب جمعه (به مناسبت بيستم فروردين)
و مردی در كنار محراب مسجد عشق (جمكران)
«یا غیاث المستغیثین»
بغضی بود كه در گلو میشكست
صدای هق هق گریههای مرد و شانههای لرزانش
مرا متوجه او ساخت
پس از اتمام دعا كنارش نشستم
معصومیت نگاه او و چهره من در مردمك چشمانش
ناگهان تمام وجودم لرزید
با دیدن كتاب حافظ
گفت: «برایم فال بگیر.»
و خواجه قرعه فال را به نام او انداخت
«خرم آن روز كزین منزل ویران بروم.»
و حالا زمزم اشك بود كه غربتش را فریاد میزد.
چند ساعت بعد عازم رفتن شد
پرسیدم: «نامت چیست؟»
گفت: «مهرهای گم شده در صفحه شطرنج الهی»
دو سال گذشت
اما طنین صدایش در ذهنم بود.
بار دیگر
او را در محفل عاشقان مولا یافتم.
نامش را پرسیدم.
گفتند: «سیدی از عاشقان سلسله ولایت است.»
در تكرار مكرر آن محفل
شبی از شبها به اصرار دوستان فقط برای دل او سرودهای را خواندم
او برعكس سجادهنشینان خانقاهی بود كه دعوت به حق را با دعوت خود اشتباه گرفته بودند.
ای كاش من مرید این یل پهنه عرفان و عشق حق بودم.
او را دوست داشتم بدون اینكه حتی نامش را بدانم.
سرانجام از این منزل ویران رخت بربست.
و من تازه فهمیدم كه چه پربار بود, این نخل تنومند و سر به زیر
منبع: همسفر خورشید عشق
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 1:1 به قلم مدادسرخورده |

امروز عروسک ام گوشه ای نشسته و دست روی دست، زانو در شکم ، اّخم کرده ونق می زند، بهانه می گیرد. سرش را شانه کردم ، سنجاق زدم. سنجاق ها را در آورد و موهایش را پریشان کرد . چند بار صدایش کردم، رویش را به طرف دیگر کرد و جوابم را نداد. هرچه اصرار کردم که غدا بخورد، نخورد. بازی هم نمی کند. فقط انگتش را می مکد. حوصله قصه شنیدن هم ندارد.خواستم بخوابانم اش ، نمی خوابد. نمیدانم چرا با من قهر است. آه فهمیدم! محتاج نوازش ومهر است. من هم همینطور.
این احساس و اندیشه خودش آمد و من هم نوشتم.
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 23:29 به قلم مدادسرخورده |
.jpg)
آقا جون شرمنده ایم
اقا اینروزا بیشتر از اینکه دلمون با تو باشه ظاهرمون با تویه اقا ! پشت شیشه ماشینمون با رنگ قرمز نوشتیم یا حسین قربون لب تشنه ات برم ! دورو برش هم رنگ قرمز پاشیدیم که دل بیشتر کباب بشه که یعنی اره … اینا خونه ! زنگ موبایلمون از ابوالفضل و چشمای قشنگش میگه ! لباس سیاه پوشیدیم … محاسن رو بلند کردیم … یه عده چفیه انداختن دور گردنشون ؛ یه عده شال سبز انداختن ! بدن ها بوی گلاب میده ! تسبیح به دست گرفتیم ! اقا کیف میکنی از این ظاهر قشنگ و بچه مسلمونیمون ؟ …. صبح تا شب رادیو تلویزیون و پخش ماشینامون همه هی میگن مظلوم حسین … حسین جان !
میدونی اقا … این کارا شده کار هر ساله ما ! هر سال سینه میزنیم … اشک میریزیم … نوحه میخونیم … داد میزنیم ! هی قربون صدقه ات میریم … هی زار میزنیم …هی غش میکنیم … هی ضعف میکنیم ! هی تو سرمون میزنیم … هی دیوونه میشیم ! هی از علی اکبر میگیم ..از علی اصغر میگیم …از لب تشنه … از تیر حرمله … از قنداق خونی … از سر بریده ! از خیمه های سوخته ! از شام غریبان ! از اه یتیمان ! … بازم بگم اقا ؟
اقا معذرت ! اما راستش دل خیلی از ماها با تو نیست ! خیلی از ماها حسینی نیستیم الکی هی میگیم حسین …حسین ! این حسین حسین گفتنمون … این تو سرو سینه زدنمون دوزار نمی ارزه ! اقا جون اگه ادم حسینی باشه مگه ریا میکنه …؟ مگه گرونفروشی میکنه …؟ مگه حق بچه یتیم رو میخوره ؟ مگه وعده سر خرمن میده مگه دروغ میگه ؟ مگه دنبال ناموس مردم راه میفته ؟ مگه مردم ازاری میکنه ؟ مگه مال بیت المال رو می خوره ؟ مگه به دیگران تهمت می زنه و یا غیبت دیگران را می کنه؟ مگه حق رو ناحق میکنه ؟ مگه دین رو به دنیا میفروشه ؟ مگه ربا خواری میکنه ؟حتما" نمیکنه اقا !
اقا شرمنده خیلی از ماها دلمون رو نتونستیم راست و حسینی کنیم افتادیم به جون ظاهرمون … اقا خیلی از ما نتونستیم مسلمون باشیم شدیم مسلمون نما … فقط ظاهرمون قشنگه! کارمون خرابه اقا ! خودمون میدونیمُ بس آقا جون تو رو به جان مادر پهلو شكستكه ات نذار بيش از اين ازتون دور بشيم.
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 3:26 به قلم مدادسرخورده |
دست عشق از دامن دل دور باد! می توان آیا به دل دستور داد ؟
می توان آیا به دریا حکم کرد که دلت را یادی از ساحل مباد؟ موج را آیا توان فرمود: ایست؟ باد را فرمود: باید ایستاد؟ آنکه دستور زبان عشق را بی گزاره در نهاد ما نهاد خوب میدانست تیغ تیز را در کف مستی نمی بایست داد ( زنده یاد قیصر امین بور )
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 19:8 به قلم مدادسرخورده
یادته گفتی بهم تا شقایق زنده هست زندگی باید کرد نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مرد دیگه با چی کسی را دل خوش کرد ؟ یادته گفتی بهم اومدی سراغ من نرم و آهسته بیا که مبادا ترکی برداره چینی نازک تنهایی تو اومدم آهسته ، نرم تر از یک پر قو ، خسته از دوری راه ، خسته و چشم به راه یادته گفتی بهم عاشقی یعنی دچار ، فکر کنم شدم دچار تو خودت گفتی چه تنهاست ماهی اگه دچار دریا باشه آره تنها باشه یار غم ها باشه یادته می گفتی گاه گاهی قفسی می سازم ، می فروشم به شما تا با آواز شقایق که در آن زندانیست دل تنهایی تان تازه شود دیگه حتی اون شقایق که اسیر قفسه سهراب ، صاحب یک نفسه نیست که تازگی بده این دل تنهایی من پس کجاست اون قفس شقایقت منو با خودت ببر به قایقت راست می گفتی کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود آره ، کاشکی دلشان شیدا بود من به دنبال یک چیز بهترینم سهراب تو خودت گفتی بهم بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق بهتر است 
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 19:4 به قلم مدادسرخورده |