تبليغاتX
در هر نقطه ای از این کره خاکی که گوینده لا الله الا الله هست همانجا مرز اسلامی ماست (حاج احمد متوسلیان آی آدما

آی آدما

مدادسرخورده

باسمه تعالی

 

 

 

 

     پس از مصاحبة اخیر آقای دکتر سروش با میشل‌هوبینگ خبرنگار بخش عربی رادیو جهانی هلند و طرح نکاتی در مورد قرآن، دوستان عزیز سؤالاتی را مطرح می‌فرمودند که آن سؤالات وسیله‌ای شد تا در راستای جایگاه قرآن و وحي در محدوده‌ای که آقای سروش باب بحث را باز کرده‌اند مطالبی عرض شود و از این طریق إن‌شاءالله باب توجه بیشتر به جایگاه نبی و نبوت و موضوع ربوبیت پروردگار جهت پروریدن کامل بندگان باز گردد.

 

     متن کامل مصاحبه در آخر این نوشتار آمده است و ما سعی می‌کنیم ابتدا  نکته‌های اصلی گفتگو را طرح کنیم و به طور مختصر تبیین نماییم و آرام‌آرام هرچه جلوتر رفتیم با عمق بیشتری موضوع را بررسی نماییم. نکته‌های اصلی مصاحبه به قرار زیر است:

 

    1- وحی؛ الهامی است مثل تجربه‌ای که شاعران و عارفان دارند، منتها در درجه‌ای بالاتر.

 

  2 - پیامبر نقش محوری در تولید قرآن داشت.

 

    3- نفس هر فردی الهی است ولی پیامبر آن را بالفعل کرده است و نفس او با خدا یکی شده است .

 

    4- آنچه پیامبر از خدا دریافت می‌کند مضمون وحی است ... و او آن الهام را به زبانی که خود می‌داند منتقل می‌کند ... و شخصیت او در وحی نقش دارد.

 

     5- آنچه قرآن در بارة وقایع تاریخیِ سایر ادیان و سایر موضوعات علمی زمینی می‌گوید، لزوماً نمی‌تواند درست باشد.

      6- دانش پیامبر از دانش مردم هم‌عصرش در بارة زمین، کیهان و ژنتیک بیشتر نبوده، این دانشی را که ما امروز در اختیار داریم نداشته است، چون او پیامبر بوده و نه دانشمند یا مورخ.

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 18:42 به قلم مدادسرخورده |


كاش در دهكده عشق فراواني بود
توي بازار صداقت كمي ارزاني يود
كاش اگر گاه كمي لطف به هم ميكرديم
مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود
كاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب
روي شفاف تزين خاطره مهماني بود
كاش دريا كمي از درد خودش كم مي كرد
قرض مي داد به ما هرچه پريشاني بود
كاش به تشنگي پونه كه پاسخ داديم
رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود
مثل حافظ كه پر از معجزه و الهامست
كاش رنگ شب ما هم كمي عرفاني بود
چه قدر شعر نوشتيم براي باران
غافل از آن دل ديوانه كه باراني بود
كاش سهراب نمي رفت به اين زودي ها
دل پر از صحبت اين شاعر كاشاني بود
كاش دل ها پر افسانه ي نيما مي شد
و به يادش همه شب ماه چراغاني بود
كاش اسم همه دختركان اينجا
نام گلهاي پر از شبنم ايراني بود
كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر
غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود
كاش دنياي دل ما شبي از اين شبها
غرق هر چيز كه مي خواهي و مي داني بود
دل اگر رفت شبي كاش دعايي بكنيم
راز اين شعر همين مصرع پاياني بود

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 22:58 به قلم مدادسرخورده |


شرح شوق شعله شممع شب شیدایی شمشادها

ای غزل ای آخرین فریاد در فریادها

ای غم خشکیده ی خونین به اعماق گلو

خاطرم خشکیده شد ای وای خیبر را بگو

خاکریزی بودوما بودیم و دل بودوجنون

خاکریزی بودو خاکی بود وخاکستر به خون

عشق بازی بودوشب بودودلی آوازه خوان

چکه چکه  قطره  های نور  محض  از آسمان

سادگی بود و سر و سامان و سرو و سوز و ساز

شمع بود و شاهد و شور و شب و شوق نماز

حاج قاسم را بگو مشکش همیشه آب داشت

بی نوا باسوگ سقا سینه ای بی تاب داشت

آه  یادم  آمد  آن  شب  را  چه  زیبا می گذشت

گویی آن شب سجده می کردند بر ما کوه و دشت

هر چه می دیدی سپید و هر چه می دیدی سیاه

هر  که  می دیدی زمینی  لیک  از جنس  الاه 

من خودم دیدم که اصغر داشت نامه می نگاشت

گفت لیلا خواهرم این بوته را دلدار کاشت

گفت خواهر جان مواظب باش دیگر آب را

پاک باشد تا مرنجاند دل سهراب را

                                                                                  اسماعیل پیمانی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 10:41 به قلم مدادسرخورده |


 

چند روزه خیلی دلم گرفته واسه همین میخوام یه کم با امام زمان درد دل کنم.

آقا جون این روزها خیلی دلمون گرفته...

آقا بیا ببین هر روز دارن به جدت هتاکی میکنند و ما بی غیرت ها هیچی بهشون نمی گیم

یا صاحب الزمان به کی بگیم ما صاحب داریم؟به کی بگیم از این همه ظلم خسته شدیم ازاین همه تبعیض از این همه دروغ و فریبکاری و تزویر و سیاست بازی؟

خسته شدیم از این که هر روز حق محکوم میشه و باطل درست تلقی میشه.

عزیز زهرا از این دنیای مسخره که همه میخورند که خورده نشن به کی پناه ببریم؟

به کی پناه ببریم که مسخرمون نکنه و بهمون نخنده؟

آقا جون چیکار کنیم که این روزها هرکس از دین و ارزش ها حرف بزنه محکوم میشه به تحجر؟

آقا بیا دگرگونی ارزش هامون را ببین.

بیا ببین که زیر ابرو برداشتن وزنجیر طلا انداختن واسه پسرها و آرایش غلیظ واسه دخترها چقدر آسون شده...

بیا ببین که زنا کردن چقدر قشنگ شده و دعای کمیل رفتن چقدر زشت!!؟

آقا بیا ببین همت ها و آوینی ها جاشون را به گلزارها و جنیفر لوپزها داده اند...!!؟

آقا این روزها اگه کسی دوست دختر یا دوست پسر نداشته باشه باید سرش را بندازه زیر چرا که بهش میگن بی عرضه(!) آقا بیا بهشون بگو این بی عرضگی نیست.

آقا میدونم داری حرف هایم را  میشنوی پس بی جواب نگذارشون و با ظهورت به همشون جواب بده.

منتظر ظهورت هستم و واست دعا میکنم.

"اللهم عجل لولیک الفرج"

                                        آمین 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 13:6 به قلم مدادسرخورده |


سيد شهيدان اهل قلم

شب جمعه
و مردی در كنار محراب مسجد عشق (جمكران)
«یا غیاث المستغیثین»
بغضی بود كه در گلو می‌شكست
صدای هق هق گریه‌های مرد و شانه‌های لرزانش
مرا متوجه او ساخت
پس از اتمام دعا كنارش نشستم
معصومیت نگاه او و چهره من در مردمك چشمانش
ناگهان تمام وجودم لرزید
با دیدن كتاب حافظ
گفت: «برایم فال بگیر.»
و خواجه قرعه فال را به نام او انداخت
«خرم آن روز كزین منزل ویران بروم.»
و حالا زمزم اشك بود كه غربتش را فریاد می‌زد.
چند ساعت بعد عازم رفتن شد
پرسیدم: «نامت چیست؟»
گفت: «مهره‌ای گم شده در صفحه شطرنج الهی»
دو سال گذشت
اما طنین صدایش در ذهنم بود.
بار دیگر
او را در محفل عاشقان مولا یافتم.
نامش را پرسیدم.
گفتند: «سیدی از عاشقان سلسله ولایت است.»
در تكرار مكرر آن محفل
شبی از شبها به اصرار دوستان فقط برای دل او سروده‌ای را خواندم
او برعكس سجاده‌نشینان خانقاهی بود كه دعوت به حق را با دعوت خود اشتباه گرفته بودند.
ای كاش من مرید این یل پهنه عرفان و عشق حق بودم.
او را دوست داشتم بدون اینكه حتی نامش را بدانم.
سرانجام از این منزل ویران رخت بربست.
و من تازه فهمیدم كه چه پربار بود‏, این نخل تنومند و سر به زیر

منبع: همسفر خورشید عشق

(به مناسبت بيستم فروردين)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 1:1 به قلم مدادسرخورده |


امروز عروسک ام گوشه ای نشسته و دست روی دست، زانو در شکم ، اّخم کرده ونق می زند، بهانه می گیرد. سرش را شانه کردم ، سنجاق  زدم. سنجاق ها را در آورد و موهایش را پریشان کرد . چند بار صدایش کردم، رویش را به طرف دیگر کرد و جوابم را نداد. هرچه اصرار کردم که غدا بخورد، نخورد. بازی هم نمی کند. فقط انگتش را می مکد. حوصله قصه شنیدن هم ندارد.خواستم بخوابانم اش ، نمی خوابد. نمیدانم چرا با من قهر است. آه فهمیدم!  محتاج  نوازش ومهر است. من هم همینطور.

این احساس و اندیشه خودش آمد و من هم نوشتم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 23:29 به قلم مدادسرخورده |


آقا جون شرمنده ایم
اقا اینروزا بیشتر از اینکه دلمون با تو باشه ظاهرمون با تویه اقا ! پشت شیشه ماشینمون با رنگ قرمز نوشتیم یا حسین قربون لب تشنه ات برم ! دورو برش هم رنگ قرمز پاشیدیم که دل بیشتر کباب بشه که یعنی اره … اینا خونه ! زنگ موبایلمون از ابوالفضل و چشمای قشنگش میگه ! لباس سیاه پوشیدیم … محاسن رو بلند کردیم … یه عده چفیه انداختن دور گردنشون ؛ یه عده شال سبز انداختن ! بدن ها بوی گلاب میده ! تسبیح به دست گرفتیم ! اقا کیف میکنی از این ظاهر قشنگ و بچه مسلمونیمون ؟ …. صبح تا شب رادیو تلویزیون و پخش ماشینامون همه هی میگن مظلوم حسین … حسین جان !
میدونی اقا … این کارا شده کار هر ساله ما ! هر سال سینه میزنیم … اشک میریزیم … نوحه میخونیم … داد میزنیم ! هی قربون صدقه ات میریم … هی زار میزنیم …هی غش میکنیم … هی ضعف میکنیم ! هی تو سرمون میزنیم … هی دیوونه میشیم ! هی از علی اکبر میگیم ..از علی اصغر میگیم …از لب تشنه … از تیر حرمله … از قنداق خونی … از سر بریده ! از خیمه های سوخته ! از شام غریبان ! از اه یتیمان ! … بازم بگم اقا ؟
اقا معذرت ! اما راستش دل خیلی از ماها با تو نیست ! خیلی از ماها حسینی نیستیم الکی هی میگیم حسین …حسین ! این حسین حسین گفتنمون … این تو سرو سینه زدنمون دوزار نمی ارزه ! اقا جون اگه ادم حسینی باشه مگه ریا میکنه …؟ مگه گرونفروشی میکنه …؟ مگه حق بچه یتیم رو میخوره ؟ مگه وعده سر خرمن میده مگه دروغ میگه ؟ مگه دنبال ناموس مردم راه میفته ؟ مگه مردم ازاری میکنه ؟ مگه مال بیت المال رو می خوره ؟ مگه به دیگران تهمت می زنه و یا غیبت دیگران را می کنه؟ مگه حق رو ناحق میکنه ؟ مگه دین رو به دنیا میفروشه ؟ مگه ربا خواری میکنه ؟حتما" نمیکنه اقا !
اقا شرمنده خیلی از ماها دلمون رو نتونستیم راست و حسینی کنیم افتادیم به جون ظاهرمون … اقا خیلی از ما نتونستیم مسلمون باشیم شدیم مسلمون نما … فقط ظاهرمون قشنگه! کارمون خرابه اقا ! خودمون میدونیمُ بس آقا جون تو رو به جان مادر پهلو شكستكه ات نذار بيش از اين ازتون دور بشيم.

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 3:26 به قلم مدادسرخورده |


دست عشق از دامن دل دور باد!                   می توان آیا به دل دستور داد ؟

   می توان آیا به دریا حکم کرد                       که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست؟                         باد را فرمود: باید ایستاد؟

آنکه دستور زبان عشق را                           بی گزاره در نهاد ما نهاد

خوب میدانست تیغ تیز را                           در کف مستی نمی بایست داد

                                                                           ( زنده یاد  قیصر امین بور ) 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 19:8 به قلم مدادسرخورده


با توام ای سهراب ! ای به پاکی چون آب

یادته گفتی بهم تا شقایق زنده هست زندگی باید کرد

نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مرد دیگه با چی کسی را دل خوش کرد ؟

یادته گفتی بهم اومدی سراغ من نرم و آهسته بیا که مبادا ترکی برداره چینی نازک تنهایی تو

اومدم آهسته ، نرم تر از یک پر قو ، خسته از دوری راه ، خسته و چشم به راه

یادته گفتی بهم عاشقی یعنی دچار ، فکر کنم شدم دچار

تو خودت گفتی چه تنهاست ماهی اگه دچار دریا باشه آره تنها باشه یار غم ها باشه

یادته می گفتی گاه گاهی قفسی می سازم ، می فروشم به شما

تا با آواز شقایق که در آن زندانیست دل تنهایی تان تازه شود

دیگه حتی اون شقایق که اسیر قفسه سهراب ، صاحب یک نفسه

نیست که تازگی بده این دل تنهایی من

پس کجاست اون قفس شقایقت منو با خودت ببر به قایقت

راست می گفتی کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود آره ، کاشکی دلشان شیدا بود

من به دنبال یک چیز بهترینم سهراب تو خودت گفتی بهم

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق بهتر است

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 19:4 به قلم مدادسرخورده |


گوشه هایی از وصیت نامه شهید چمران


"...به خاطر عشق است كه فداكاری می كنم. به خاطر عشق است كه به دنیا با بی اعتنائی می نگرم و ابعاد دیگری را می یابم. به خاطر عشق است كه دنیا را زیبا می بینم و زیبائی را می پرستم. به خاطر عشق است كه خدا را حس می كنم، او را می پرستم و حیات و هستی خود را تقدیمش می كنم.

عشق هدف حیات و محرك زندگی من است. زیباتر از عشق چیزی ندیده ام و بالاتر از عشق چیزی نخواسته ام.

عشق است كه روح مرا به تموج وا می دارد، قلب مرا به جوش می آورد، استعدادهای نهفته مرا ظاهر می كند، مرا از خودخواهی و خودبینی می رهاند، دنیای دیگری حس می كنم، در عالم وجود محو می شوم، احساسی لطیف و قلبی حساس و دیده ای زیبابین پیدا می كنم. لرزش یك برگ، نور یك ستاره دور، موریانه كوچك، نسیم ملایم سحر، موج دریا، غروب آفتاب، احساس و روح مرا می ربایند و از این عالم به دنیای دیگری می برند … اینها همه و همه از تجلیات عشق است.

برای مرگ آماده شده ام و این امری است طبیعی، كه مدتهاست با آن آشنام. ولی برای اولین بار وصیت می كنم. خوشحالم كه در چنین راهی به شهادت می رسم. خوشحالم كه از عالم و ما فیها بریده ام. همه چیز را ترك گفته ام. علائق را زیر پا گذاشته ام. قید و بندها را پاره كرده ام. دنیا و ما فیها را سه طلاقه گفته ام و با آغوش باز به استقبال شهادت می روم..."

+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 0:42 به قلم مدادسرخورده |



HOME
E-Mail

LinkDump

بلاگفا
گوگل
آرشیو پیوندهای روزانه


Archives

تیر 1387

اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386


Links

يادداشت هاي شخصي محمود احمدي نژاد
انصار313
كربلايي
مثل خدا
سبك بالان
روي خط آزاد
مسعود ده نمكي
راهيان نور
وب اختصاصي دانشجويان فلسفه اصفهان
گلاريشا
نيلوفر
هواداران يوونتوس
بي نشان
ادركنا
خاكريز عشق
حامي
الهه


آمار وب
کاربران آنلاین:
بازديدها :


Design by : مداد سر خورده



iroweb.com

Google Page Rank Checker " by pagerank"